شب چهارشنبه ای که قراربودبریم بیمارستان اصلا خوابمون نمی برد.اخرین شبی بودکه که شیرین دروجودمن بودومن از اومی خواستم تا فردامواظب خودش باشدچون اینجا خیلی ها منتظرش بودند.روزبعدکه16اردیبهشت 83بودساعت 5پاشدیم من ورضا قران می خوندیم سوره های مریم-یوسف- واقعه- یاسین ساعت 6به طرف بیمارستان راه افتادیم مامان رضا ورضوان ورضیه هم اومده بودندتاساعت 7معطل بودیم تااینکه مسئولش اومدوفرمها رودادوماپرکردیم.اتاق 14رابه مادادندمن لباسهایم روعوض کردم وتاساعت 10منتظردکترشدیم زمان خیلی کندمی گذشت وهمه استرس داشتندچون بچه قراربوداواسط خرداددنیابیادوحالایکماه زودترشده بود. من رو داخل اتاق عمل بردندوکارهای مقدماتی روانجام دادنداون روزها مصادف بودباتولدپیامبرومن ع...