امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

تولدت مبارک عزیزم

شب چهارشنبه ای که قراربودبریم بیمارستان اصلا خوابمون نمی برد.اخرین شبی بودکه که شیرین دروجودمن بودومن از اومی خواستم تا فردامواظب خودش باشدچون اینجا خیلی ها منتظرش بودند.روزبعدکه16اردیبهشت 83بودساعت 5پاشدیم من ورضا قران می خوندیم سوره های مریم-یوسف- واقعه- یاسین ساعت 6به طرف بیمارستان راه افتادیم مامان رضا ورضوان ورضیه هم اومده بودندتاساعت 7معطل بودیم تااینکه مسئولش اومدوفرمها رودادوماپرکردیم.اتاق 14رابه مادادندمن لباسهایم روعوض کردم وتاساعت 10منتظردکترشدیم زمان خیلی کندمی گذشت وهمه استرس داشتندچون بچه قراربوداواسط خرداددنیابیادوحالایکماه زودترشده بود. من رو داخل اتاق عمل بردندوکارهای مقدماتی روانجام دادنداون روزها مصادف بودباتولدپیامبرومن ع...
2 بهمن 1391

روزهای شیرین اما سخت

وقتی که به هوش امدم خیلی درد داشتم .همش التماس می کردم که بهم مسکن بزنند.اصلا حالم خوب نبود.دخترم را اوردندکنارم تا شیربخوره .مامانم تلاش می کردبچه را طوری بگیره که راحت بتونه شیربخوره ،بالاخره تلاش نتیجه دادوشروع کردبه خوردن همه می گفتند الله اکبر!تا یکساعت پیش توی این دنیا نبودوحالا چقدر خوب می تونه این کار رو انجام بده .حس عجیبی داشتم . من حالا یه مادر بودم ... ما تصمیم گرفته بودیم اسم دخترمان را آیدابگذاریم همونجا رضا به همه اعلام کرد وهمه تبریک گفتند.حمیده که ایتالیابودوخیلی نگران چندبارزنگ زده بودتاازسلامتی من وبچه مطمئن بشه وبعدها گفت که چقدر مضطرب بوده واونروز بعداز شنیدن خبر سلامتی با خریدن شکلات برای دوستانش اونها را درخوشحالیش...
2 بهمن 1391

برای مادرم...

وقتی یه مادرفرزندی رو به دنیا میاره مثل این میمونه که قلبش روازسینه دراوردن وبه اون دوتا پا دادن وتمام مدت این قلب مادراست که جلوی چشمشون داره زندگی میکنه .پس ماهمگی قلب یه مادر هستیم که منتظرصدای تپیدنمونه! مادرم ازصمیم قلب دستانت رامی بوسم... ***************************   مادرم گوهر یکدانه ی دریای دلم ای وجودت همه مهر ای که نام توبودمعنی عشق وایثار دوستت دارم من تو بمان تا به ابد همدم من ای نفس های تو از جنس دعا دوستت دارم من ********************************   ...
2 بهمن 1391

دلهره فراموش نشدنی

روزپنجشنبه دهم اردیبهشت سال 83عروسی مریم دخترعمو بودهمه رفته بودندولی من بخاطروضعیتم نتونستم برم برای همین خیلی دمغ وناراحت بودم شب رضا برای اینکه من رو ازناراحتی دربیاره گفت بریم سینما اما من حالم بدشد وتمام شب روتوخونه درازکشیدم.روزبعدظهرش با مامان رضا رفتیم پارک جنگلی وعصرهم رفتیم سینما فیلم کمارودیدیم .روزبعدکه شنبه بودنوبت دکترداشتم دکترعالی وقتی سونوکردگفت اب دوربچه کم شده وخیلی حالت خطرناکی است برای روزچهارشنبه نوبت سزارین دادوگفت ازهمین امشب کنترل کنیدببینیدتوی یکساعت 4بارتکون می خوره یا نه ،فقط به پهلوی راست بخواب ومرتب مایعات بخور.تاچهارشنبه اگه مشکلی پیش نیادبچه هشت ماهگیش تموم میشه وخطرش کمتره من ورضا ازدکترکه اومدیم بیرون گریه م...
25 دی 1391